این روزها
٩١.٢.٣ این روز بود که کاملا اختیاری تونستی از حالت خوابیده به شکم، بشینی، من و بابا خیلی ذوق کردیم و تشویقت کردیم... خودت هم بعد از اون مرتب تمرین می کردی فکر کنم می ترسیدی فراموش کنی...
91.2.16 دستهاتو به مبل گرفتی و آگاهانه بلند شدی، قبلا هم این کار و کرده بودی ولی اینبار با هوشیاریه بیشتر انجام دادی...
91.2.17 رفتی تو اتاق و در و پشت سرت بستی...
91.2.19 سینه خیز و ترک کردی و کاملا چهاردست و پا حرکت کردی...
91.2.27 قبلا هم بای بای می کردی ولی شانسی بود اینبار خیلی با اشتیاق بای بای کردی... تو این روز مشغول بررسیه پشت فرشها، قالیها، گلیمها، پادری ها شدی... فکر کنم به کار فرش علاقه داری...
ابوالفضل دیگه کاملا برای خودت شخصیت و هویت مستقلی شدی، دیگه می تونی نشون بدی که از چه چیزهایی خوشت میاد و چه چیزهایی باب میلت نیستن، مثلا وقتی سیر می شی دیگه امکان نداره آروم بشینی و چیزی بخوری، بعد از مریضیت خیلی سخت به روال عادیه غذاخوریت برگشتی... سر زانوهات، و روی پاهای نازت جای چهار دست و پا رفتناته، حتی با اینکه بیشتر اوقات شلوار بلند می پوشونمت یا زانو بند می بندم بازم زبر شده، اگه دختر بودی غصم می شد... شدیدا به بسته شدن در به روت حساس شدی، دیگه حتی نمی تونم دستشویی برم، می شینی پشت در و گریه می کنی... وقتی بابا داره با کلید در و باز می کنه آنچنان هیجان زده می شی و به سمت در میری که از حال میریم... مقابل افرادی که کمی برات ناآشنا هستن خجالت می کشی و سرت و میندازی پایین... هر جا هستم، هستی، دیگه نمی شه ازت فرار کرد، وجب به وجب آشپزخونه رو برانداز کردی و می کنی... به ماشین لباسشویی علاقه نشون میدی و حتی حاضری ساعتها محو تماشای کار کردن ماشین باشی... یه بار موقع دیدن تلویزیون چشمات سنگین شد و در حالت نشسته خوابت برد خوب بود که من بغل دستت دراز کشیده بودم، افتادی رو من و چند ساعتی خوابیدی... از همون اوایل زندگیت از دارو خوردن خوشت نمیومد و خیلی سخت بهت دارو میدادیم، این عادت و نمی دونم کی می خوای ترک کنی،البته امیدوارم نیازی به دارو پیدا نکنی... دیگه راحت گول نمی خوری... از طناب سیار لباسها خیلی خوشت میاد... میز جلوی مبلها، میز تلفن و گلدون کنار پذیرایی و جمع کردم که نکنه بهت آسیب برسونه... دیگه از بس که اومدی وسط سفره رو میز غذا می خوریم و این هم شد یه ترک عادت بد ما... کافیه یه وسیله ی جدید رو زمین ببینی با چنان سرعتی به سمتش میری که انگار کوکت کردن...
ابوالفضل دوست دارم بدونی که تمام دنیای مامانی، مامان عاشقته و عاشقانه دوستت داره...



در حال خوردن بستنی ...


این روزها
